بی پروا
خدایا...اهلی ام کن... راه دوری نمیرود... نهایتا میرسد به رگ گردنم.... سلام بر تو که هر چه بگویم از وجودت کم گفتم... تو برای من همچو نامت هستی... گرمای نگاهت را تنها برای خودم میخاهم...نگاهی که سالها و سالها از نگاههای مهربان اشباع شده است اما هنوز هم که هنوز است عطش یه نگاه عاشقانه دیگر از تو دارد... مرا دریاب... بعد خدا تمام تو مرا بس... چگونه میتوانم خود خواه باشم وقتی تنها تورا میخواهم...؟؟؟ و به اندازه ی عطش عاشق دوستت دارم... کمیّت همان است اما کیفیتش لا زوال است... وفا دارت هستم چون با هر نگاهت بارها خودم را برای خودت میخواهی...آن هم با تمام خودم.... از اوج بودن تا نبودن... آرزومان این بود... که به هنگام شروع فردا با توکل به خدا زندگی آغاز کنیم... و ببینید که فردا چه شود... زندگی پر ز صفا عشقی از جنس خدا عشقی از جنس توسل به رضا(ع) و در این شادی و شور و در این جشن و سرور لطف دیدار تو را میطلبیم.... گاهی هم باید شک کنی تا حقیقت را دریابی!! مصمم تر از قبل... اما یک نکته... ریسمان را رها نکن... حواست باشد...!!! آن پایین تر ها جای تو نیست...! گاهی باید خیلی از خود گذشت تا اساسی به دیگری رسید....!!! آن هم کاملا هدفمند...!!!! برای من و تو پایانی وجود ندارد... آنچه در لب پرتگاه میبینیم سرابیست از یک پایان... حقیقتی ست از هزاران آغاز... کافیست به آنکه تو را میبیند اعتماد کنی... پرواز کن...بی پروا... همیشه آغاز...!!! دیدن داریم تا دیدن! دیدی که جانت میرود دیدم که جانم میرود جان تو از تن و جان من از سر...

| Design By : shotSkin.com |

